ماجرای اتفاقی جالب برای شایلی محمودی موقع رفتن به خانه مادر بزرگش

امروز داشتم پیاده می رفتم به سمت خونه ی مامان بزرگم. پام خورد به یه سنگ نگاه کردم شکل قلب بود.
با مامان بزرگم حرف میزدیم داشت راجع به نشونی های آسمونی حرف میزد. چه جااااالب!
می گفتیم معجزه و نشونی واقعا هر لحظه هست باید فقط تو الان باشی تا ببینی. چشم و گوش برای درک کردن داشته باشی.
باور داشته باشی که الکی نیستن. این عکس رو نشونش دادم. گفتم مثلا ببین شاید اینو هیچ کس نبینه ! چون همیشه ما عجله داریم فقط می خواییم برسیم به مقصد غفلت از اینکه کل اصل ماجرا و کل اصل مفهوم زندگی تو مسیر اتفاق میوفته و نه تو مقصد!
من اینو دیدم اول لبخندی زدم خوشحالم کرد بعد ازش عکس گرفتم و بعد اون عکس رو برای بهترین رفیقم همسرم بنیامین فرستادم.
اونم بعد این حس خوب رو به من برگردوند..
حالا ما تو دنیای مدرن ممکنه بهشون بگیم اتفاق های تصادفی. اما من میگم اینا دونه به دونه اش حساب شده اس تو کِی از خونه بزنی بیرون سرعتت چه قدر باشه چه مسیری رو برای رسیدن “انتخاب” کنی.
چه روزی از چه ماهی از چه سالی باشه همه و همه اش حساب شده اس تو فقط ببین
نشونی و جواب برای حرف های دلِ ات همه جا هست.

۰ نظر